
امروز هم گذشت
ساکت و بی روح
نه جنبشی نه حرکتی
نبودی تا از تو و وجود تو شور زندگی بگيرم
من بودم و يه دنيا وحشت که از تنهايی نصيبم شده بود
بغضی نشکسته رو ديدم.
بغضی رو که تو سينه جا خوش کرده بودن رو حس کردم
ديگه موندن و غم ديدن جايز نبود .
پر گشودم در تمام اون روزهايی که به من تعلق داشت .
و حالا جز مشتی خاکستر از اونها چيزی باقی نمونده
در بين خاکستر های خاموش تو را ديدم .
و اون اولين لحضه ای بود که تو را حس کردم.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 7:13  توسط نازی
|

كسي مي تونه كمكم كنه ؟؟؟؟؟
بد جوري گير كردم !!!!
كسي مي دونه كه ....
شيعه و سني مي تونن با هم ازدواج كنن
يا نه ؟؟؟؟!!!!!
اگر كسي كتابي چيزي در اين مورد
ميشناسه حتما بهم بگه ...
در ضمن خودم شیعه هستم..!!!

+ نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385ساعت 0:15  توسط نازی
|
هیچ کس به دیدنم نمی آید در انتهای زمان گم شده ام
و چشمان گریانم نابینا گشته
هیچ کس دلش برای تنهایی ماه نمی سوزد
هیچ کس نمی خواهد باور کند که
ماهی قرمز خانه مادر بزرگ خواهد مرد
هیچ کس برای پر پر شدن شقایقهای خانه ما اشک نمیریزد
هیج کس به سراغ غمگین ترین دختر دنیا نمی اید
دلم تنهاست روحم تنهاست
احساسم شکسته
خنجر فرو رفته از قلبم خارج نمی شود
هیچ کس زیر بازوان نا توانم را نمی گیرد
هیچ کس نیست
تنهای تنهایم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 20:45  توسط نازی
|